حكيم زجاجى
653
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به ميرى ورا معتصم نام برد * همه ملك سامره او را سپرد زمان تا زمان كرد شاهش بلند * چو ديدش چنان عاقل و هوشمند 175 اميرى مكه ورا داد شاه * ز ماهى همىرفت تا برج ماه به بالاش مىبرد چرخ حرون * بدان تا كند عاقبت سرنگون برآمد چو شيره ميان ثمن * مدينه ورا گشت و مصر و يمن مه و سال مىكرد عيش و طرب * به فرمان او گشت روم و عرب ز گردنكشان بر سر آمد چو تاج * شد آن كامران بعد از آن ميرحاج 180 چو واثق امام جهان شد به راى * به دو داد ميرى تركان به جاى به تركان بر آن نامور شد امير * كمانش زدى چرخ گردان به تير چو شد جعفر اندر زمانه امام * به دو داد ملك جهان را تمام ز خاور ورا گشت تا باختر * زمان تا زمان بركشيدش چو زر ز ايتاخ برتر نبد هيچ مير * گذر كرد از ماه و كيوان و تير 185 يكى روز جعفر به عزم شكار * روان گشت با لشكر كامكار ايتاخ سرافراز با او به راه * پى صيد گشتند هر جايگاه گرفتند تيهو و بازآمدند * بر چشمهسارى فراز آمدند فكنده بسى غرم و آهو و گور * بفرمود جعفر در آن شروشور كه تا هيمهء خشك كردند جمع * زدند آتشى اندر آنجا چو شمع 190 ز هر جاى آتش برافروختند * بر آن هيمهء خشك مىسوختند به سيخ از بر آتش تيزتاب * بكردند ران گوزنان كباب همان سينهء غرم تا پشت گور * زدند و بخوردند در آب شور سراپرده زد بر لب دجله مير * مى آورد و خوردند و شد شيرگير در آن بزم بودند گردنكشان * سر شيشه شد بر قدح خونفشان 195 ستادند بر پاى سيمينبران * ز مى شد سر نامداران گران سرافراز ايتاخ بر پاى بود * در اين انجمن مجلسآراى بود به دو گفت بنشين چو شد مست مير * روان در قدح باده چون شهد و شير شد از ساغر يك منى مير مست * سر عربده داشت ، چوبى به دست چنان بىخبر بود از باده مرد * كه بىخويشتن بانگ و فرياد كرد 200